گوشه ای نه چندان دور از تاریخ ایران. نوشته آقای اردشیرلطفعلیان

چرایی کمک فرانسه به خمینی در رسیدن به قدرت و جهانگیر شدن تروریسم اسلامی به دنبال آن

دوست گرامی آقای عبداله زاده، 

با درودهای گرم، در ایمیلتان فرستندۀ پیام برای مکرون را نمی بینم. آیا فرستنده خود شما هستید یا کس دیگری است؟  تا آنجا که من اطلاع دارم بی شک آنچه که امروز فرانسه در ارتباط با تهاجم مکرر تروریست های اسلامی می گذرد با تصمیم چهل و دوسال پیش مقامات آن کشور در پذیرفتن خمینی و همراهانش در خاک خود و سپس گذاشتن تمامی امکانات تبلیغاتی کشوردر اختیار شیخ قدرت طلب و در دست آخر بازگردانش به ایران با یک هواپیمای مسافربری  ایرفرانس در معیّت یک جت  نظامی بی ارتباط نیست. ولی فهم چرایی آن تصمیم نیاز به توضیح دارد و من که به مناسبت شغل خود در آن هنگام از نزدیک شاهد ماجرا بودم می توانم این توضیح را به اجمال در اختیارتان بگذارم  در آن زمان من رئیس دبیرخانۀ عبّاسعلی خلعتلری وزیر امور خارجه بودم. او دیپلماتی بسیار مجرّب و با سواد بود و ازنظر وقار و پایبندی به ادب و اخلاق ازشخصیت های نمونه به شمار می رفت. روانش شاد باد. آن مرد پاکد ست و میهن دوست بعد از گرفتار شدن به دست دین فروشان اتقلابی، به فرمان خمینی در آخرین روزهای زندگی خفت ها و مرارت های توان فرسایی را تحمل کرد و سرانجام به دست یک بیمار روانی که به عنوان قاضی شرع از جانب خمینی اختیارات نامحدود یافته بود اعدام شد.

همانگونه که به یاد داریم،  ناآرامی ها در تابستان 1357 در ایران با تصمیم فاجعه بار شاه  در سپردن نخست وزیری بحران به شریف امامی که بدنام ترین رجل سیاسی کشور به شمار می رفت اوج رسید.  در دولت شریف امامی خلعتبری پس از هفت سال تصدی شایستۀ وزارت امور خارجه گذاشتند و امیرخسرو افشار را که از تبار بزرگ مالکان آذربایجان بود و گفقته می شد ارتباطاتی پنهانی با انگلستان دارد به جایش برگزیدند. در مهرمهر ماه (سپتامبر) آن سال  وزیر امور خارجۀ جدید طبق مرسوم هر ساله برای شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل متحد عازم نیویورک شده بود و به جای او منوچهر ظلّی معاون سیاسی، روزانه برای ارائۀ گزارش های خارجی  به شاه “شرفیاب” می شد. لازم به توضیح است که چون سیاست خارجی را شخص شاه اداره می کرد، وزیر خارجه تنها کسی بود که هر روز نزد شاه بارمی یافت، در حالی که حتی نخست وزیر بیش از دو روز در هفته باریابی نداشت. من دوسال و سه ماه در سمت رئیس دبیرخانه با زنده یاد خلعتبری از نزدیک کار کردم. بعد از برکناری او تا درست شدن مأموریتم به عنوان رایزن و نفر دوم سفارت ایران در بروکسل دو ماه نیز کار کردن با امیر خسرو افشار را که عذابی الیم بود تجربه کردم.  در این سِمَت هر روز ساعت هفت صبح پشت میز کارم بودم و با کمک بیست تن از نخبه ترین کارمندان و زبان دانانی که در دبیرخانه گردآورده بودیم انبوه بزرگ گزارشهای داخلی و خارجی و تلگرام های رمز و کشف بررسی و دستچین می شد و تا ساعت ده صبح پوشه ای از مهمترین آنها فراهم می آمد که من آن را شخصا می بردم و روی میز وزیر می گذاشتم.  او هم پس از نیم ساعتی مطالعۀ گزارشها و گاه  کنار گذاشتن معدودی از آنها، ساعت ده و نیم صبح عازم کاخ اقامتگاه شاه می شد. شرفیابی روزانۀ وزیر معمولا در حدود سه ساعت به طول می انجامید. وزیر گزارشها را یکی یکی برای شاه می خواند و دستورهای او را در حاشیۀ آنها یادداشت می کرد. شاه بعضی گزارشهای مهمتر را نگه می داشت. او آنها را شب می خواند و دستور هایش را زیرشان به خط خود خوش در حاشیۀ آنها می نوشت. او بعد از بازگشت از نزد شاه مرا فرا می خواند و مطالب را  با اوامر شاه در حاشیۀ آنها به من می داد. ما در دبیرخانه باید همان روز همۀ آنها را به مراجعی که شاه دستور داده بود تا هر وقت که به طول انجامید ابلاغ می کردیم. یکی از روزهای مهرماه 1357  بود که آقای ظلّی که نزد شاه شرفیاب شده و کارها را به من داده بود که روی آنها فوراً اقدام شود.او در حدود ساعت سه بعد از ظهر به من زنگ زد و خواهش کرد که فوراً برای مشورت مهمّی پایین بروم .وقتی وارد دفترش شدم او را آشفته و سراسیمه یافتم. در این هنگام خمینی که بنا بر تصمیم بی خردانۀ شاه از صدّام به دستور وی از عراق اخراج شده بود و در کویت هم راهش نداده بودند، با کمک بنی صدر و دوستانش به مقصد  پاریس حرکت کرده بود. آقای ظلّی پس از تعارف نشستن گفت که همین السّاعه تلگرامی از شاپور بهرامی سفیر وقت ما در فرانسه رسیده و حاکی از آن است که خمینی و همراهانش وارد فرودگاه اورلی شده اند. دولت فرانسه توسط یکی از مقامات وزارت خارجۀ آن کشور بلا فاصله بعد از ورود خمینی به وی تذکّر داده که طبق قانون لغو ویزا میان دو کشور می تواند به مدت سه ماه در فرانسه اقامت گزیند ولی حق هیچگونه فعالیت سیاسی و مبادرت به اقدامات تحریک آمیز را ندارد. مقامات فرانسوی بی درنگ با آقای بهرامی تماس گرفته و گفته بودند که به منظور اتخاذ هر نوع تصمیمی در بارۀ خمینی  (اجازۀ ادامۀ اقامت یا اخراج او از خاک آن کشور) منتظر دریافت نظر دولت ایران هستند و طبق آن عمل  خواهند کرد.  آقای ظلّی سپس گفت، همانطور که می دانید امروز تازه از باریابی برگشته ام و چون وقت شرفیابی دیگری تا روز بعد نیست  نمی دانم چکار کنم. گفتم  این مهمترین مسئۀ روز کشور است و باید هرچه زودتر با شخص شاه در بارۀ آنچه که روی داده است صحبت کنید و اوامر او را به اجرا بگذارید. گفت، آخر تا به حال با اعلیحضرت صحبت نکرده ام. به او  گفتم این تنها راهی است که دارید والّا مسئولیت بزرگی دامن گیرتان خواهد شد. او پس از مدتی تردید سرانجام با دلهره تلفن مستقیم در بار را گرفت و خواهش کرد که برای یک موضوع بی نهایت مهم او را به شاه وصل کنند.  اینجا باید توضیح بدهم که در این هنگام شاه پس از آگاهی از این که آمریکا پشتش را رها کرده و در حال تماس با اطرافیان خمینی است خود را به طور کامل باخته و در اختیار سفرای آمریکا و انگلیس گذاشته بود، به طوری که پیش از مشورت با آنها و دریافت توصیه های آن دو که در واقع بدترین دشمنش بودند و می خواستند هر چه زودتر به خروج از کشور متقاعدش کنند،  کمترین تصمیمی می گرفت. دولت هآی آمریکا و انگلیس  در این هنگام یکباره چشم امید از شاه بر گرفته  و در حال بند و بست با اطرافیان خمینی بودند. به همین سبب سفیرانشان در تهران دستور یافته بودند تا هرچه زودتر ترتیب خروج شاه را از کشور بدهندد تا میدان برای ورود خمینی و اقدامات او کاملا باز شود. باری، آقای ظلّی را بلافاصله به شاه وصل کردند و او با صدایی لرزان آنچه را سفیر ما در پاریس گزارش داده بود به اطلاع اعلیحضرت رساند. انتظار آقای ظلّی و من این بود که تصمیم شاه درخواست اخراج  فوری خمینی و دارودسته اش فرانسه باشد. بعدا هم اطلاع حاصل شد که دولت فرانسه می خواست خمینی را روانۀ تا در انزوای کامل قرار گررد  ولی شاه چنین نکرد بلکه از ظلّی خواست تا نیم ساعت دیگر دوباره زنگ بزند تا دستور به او ابلاغ گردد. در تمام این مدت من در کنار آقای ظلّی نشسته بودم و هنگامی که بعد از نیم ساعت دوباره او را به شاه وصل کردند دستوری که صادر شد برای ما به راستی حیرت آور بود. شاه طبق نظری که قطعا از طرف دو سفیر یاد شده دیکته شده بود گفت: به بهرامی فورا اطلاع دهید که اقامت آقای خمینی در فرانسه از نظر ما اشکالی ندارد. او می تواند تا هر وفت که بخواهد در آنجا بماند و چنین بود که خمینی در فرانسه ماندگار شد و بقیۀ قضایا را هر همۀ ما به خوبی به یاد داریم. مسئول اصلی این جریان خود شاه بود و دولت فرانسه هم از آن به بعد  مثل هر دولت دیگری بر اساس منافع خود عمل کرد.

دوست عزیز، این ماجرایی است که خود من شاهد عینی آن بوده ام و اکنون برای اولین بار با این تفصیل آن را برای شما باز گویی می کنم.  شما می توانید برای روشنگری و بیرون آوردن مردم از یک اشتباه بزرگ با ذکر نام من ان را برای هرکس که می خواهید بفرستید. این گوشۀ تاریک مانده ای از تاریخ اندوهبار معاصر ماست که نشان می دهد چرا خمینی با چنان سهولتی توانست بر قدرت دست یابد و در نتیجۀ آن میهن ما به چنین روز سیاهی افتاد. یک توضیح اضافی هم برای تکمیل  این مراتب و نشان دادن دلیل این که چرا فرانسه از آن پس با قطع امید از شاه چنان نقشی در رساندن خمینی به قدرت ایفا کرد می افزایم. اگر به یاد داشته باشید در گیر و دار آن بحران سرنوشت ساز، ژیسکاردستن رئیس جمهوری فرانسه بود. او در  پایان دورۀ تصدی اش خاطراتی نوشته است که بخش مهمی  از آن به رویدادهای روزهای ایران اختصاص دارد و شایان نهایت اهمیّت است. ژیسکاردستن در خاطراتش که من آن را خوانده ام در توجیه کمک های موثری که فرانسه در دستیابی خمینی به قدرت کرد می نویسد که پیش که از هرگونه تصمیمی در آن جهت، دو تن از نزدیکترین و مورد اعتماد ترین اعضای کابینۀ خود، یعنی میشل پونتیافسکی وزیر کشور و کنت دو مرانش، رئیس دستگاه اطلاعاتی خود را به ایران فرستاد تا با شاه دیدار داشته باشند و عملکرد او را در قبال بحرانی که تاج و تختش را تهدید می کرد ارزیابی کنند. هر دو آنها در بازگشت گزارش تقریبا مشابهی به رئیس جمهوری فرانسه دادند: کار شاه تمام شده است و فرانسه باید برای حفظ منافع خود در منطقه با کسی که  بزودی تصمیم گیرندۀ اصلی کشور خواهد شد کنار بیاید. در چنان اوضاع و احوالی از ژیسکار دستن که موظف به پاسداری از منافع کشور خود بود بعد از شنیدن سخنان دستیاران مورد اعتماد خود چه انتظاری می شد داشت؟ از آن روز بود که سیل نمایندگان رادیو تلویزیون ها و مطبوعات فرانسوی به نوفل لو شاتو در حومۀ پاریس برای مصاحبه با او در زیر درخت سیب به مترجمی قطب زادۀ بدفرجام آغاز شد.

 اندکی بعد بود که کنفرانس گوادلوپ (یکی از سرزمین های خارجی متعلق به فرانسه)  با شرکت رهبران کشورهای مهم اروپایی و آمریکا تشکیل و تصمیم به رها کردن شاه به سرنوشت خود و تقویت خمینی و یاران او بود تشکیل گردید.

 و امآ آغاز  تمرکز شش میلیونی مسلمانان در فرانسه به حدود هفت دهه قبل از این و در پی پایان استعمار آن کشور در الجزایر و دیگر کشورهای شمال افریقا باز می گردد. این روند به تدریج در دهه های بعد و بویژه پس از ظهور خمینی و افتادن قدرت به دست او در کشور مهم واستراتژیکی مانند ایران با شدّتی هرچه تمام تر دنبال شده تا به وضع امروز رسیده است.

البته حرکت تهاجمی مسلمانان نه تنها در فرانسه بلکه در سرتا سر اروپا  و بسیاری کشورهای دیگر با افتادن قدرت به دست خمینی در ایران، شدّت و سرعت بی سابقه ای پیدا کرد. هر چند که آنها در اکثریت قریب به اتفاق خود مسلمانان اهل سنّت هستند، خمینی شیعی مذهب برایشان الگوشد. به خود گفتند، حالا که خمینی چنان آسان انقلاب به پاکرد و بر قدرت سوار شد چرا ما این کار را نکنیم. چنین بود طالیان و داعش و چندین گروه کم اهمیت تر یکی بعد از دیگری سر بر آوردند و موج تروریسم اسلامی جهانگیر شد.

  امیدوارم توضیحاتی که داده شد برای آن دوست گرامی رضایت بخش باشد.

 با مهر و ارادت،

لطفعلیان

دیدگاهتان را بنویسید